الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
42
إحياء علوم الدين ( فارسى )
خداى ، و دردمند نگرداند مگر بعد و حجاب او . و چنان كه چشيدن جز در زبان و شنيدن جز در گوش نباشد ، اين صفت جز در دل نبود . و كسى كه دل ندارد اين را درنيابد ، چنان كه كسى كه سمع و بصر ندارد لذت آوازهاى خوش و صورتها و لونها خوب در نيابد . و هر آدميى را دل نيست ، و اگر بودى قول حق تعالى : إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ ، « 105 » درست نيامدى . چه هر كه به قرآن پند نگيرد او را بى دل خوانده است . و به « دل » گوشتى كه استخوانهاى سينه آن را در [ ميان ] گرفته است نمىخواهم ، بلكه بدان سرّى مىخواهم كه از عالم امر است . و اين گوشت كه از عالم خلق است عرش اوست ، و سينه كرسى او ، و ديگر عضوها عالم و مملكت او . و خلق و امر هر دو خداى را است ، و ليكن آن سرّ كه حق تعالى در باب وى گفته است : قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ، « 106 » او پادشاه و امير است . زيرا كه ميان عالم امر و عالم خلق ترتيبى است ، و عالم امر پادشاه است بر عالم خلق . و آن لطيفهاى است كه چون به صلاح باشد همه تن به صلاح بود . هر كه آن را بشناسد نفس خود را شناخته بود ، و هر كه نفس خود را بشناسد پروردگار خود را بشناسد . و بنده در اين مقام مبادى روايح معنيى كه در قول پيغامبر - عليه السلام - انّ اللّه خلق آدم على صورته ، مطوى است استنشاق كند ، و به چشم رحمت نگرد در كسانى كه بر ظاهر لفظ ماندهاند ، و كسانى كه در طرق تأويل آن تعسّف نموده « 107 » ، اگرچه رحمت او بر كسى كه بر ظاهر مانده است بيش از آن باشد كه بر كسى كه در تأويل تعسّف نموده است ، زيرا كه رحمت بر اندازهء مصيبت بود ، و مصيبت ايشان بيشتر است ، اگرچه در مصيبت محروم ماندن از حقيقت كار شريكاند . چه حقيقت فضل خداى است ، آن كس را دهد كه خواهد ، وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ . و آن حكمت اوست ، كسى را بدان مخصوص گرداند كه خواهد . وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً . « 108 » و بايد كه به غرض بازگرديم ، چه عنان سخن مطلق گردانيديم ، و اطناب داديم در كارى كه عالىتر از علمهاى معاملت است كه مقصود ما در اين كتاب آن است . پس ظاهر شد كه مرتبهء هلاك جز جاهلان مكذّب را نيست . و شواهد آن از كتاب خداى و سنّت پيغامبر او بىشمار است ، بدان سبب آن را ايراد نكرديم . مرتبهء دوم مرتبهء معذّبان است . و اين مرتبهء كسى است كه به اصل ايمان متحلى باشد ، و ليكن در وفا كردن به مقتضى آن مقصر بود . چه سرمايهء ايمان توحيد است ، و توحيد آن باشد كه جز خداى را نپرستد . و هر كه متابع هواى خود باشد هوى را به خدايى گرفته باشد . پس او به زبان موحّد باشد نه به حقيقت
--> ( 105 ) ق 50 - 37 . ( 106 ) إسراء 17 - 85 . ( 107 ) تعسّف ، بيراه رفتن ، از حدود خارج شدن ( زبيدى ) . ( 108 ) بقره 2 - 269 .